جمعه ۱۱ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۲۴

خاطرات فرزند مرجع تقلید جهان اسلام آیت الله فاضل لنکرانی از حضور در جبهه

Share/Save/Bookmark
تمام طبقات حوزه در دفاع مقدس یک حضور فعال و چشمگیر داشت. به تبع همین، درصد شهدای روحانیت نسبت به سایر اقشار بسیار بالا است
کد مطلب: 60446
 
به گزارش #اطلاعات_روز#حضور روحانیون در جبهه‌‌های جنگ تحمیلی بر هیچ کس پوشیده نیست و علمای مطرح نیز از این قاعده مستثنی نیستند و هر کدام در حد مقدورات خود برای کار تبلیغاتی و یا حتی رزمی وارد این عرصه شده‌‌اند و خاطرات جالبی از حضور در جبهه‌‌های غرب و جنوب دارند.
 
یکی از روحانیونی که چند نوبت به جبهه رفته؛ آیت الله محمد جواد فاضل لنکرانی است که در گفت و گو با جماران، خاطرات خود از این حضور را نقل کرده است.

مشروح این گفت و گو را در ادامه می‌‌خوانید:

یکی از اتفاقات مبارکی که در انقلاب ما افتاد حضور مراجع و شخصیت های برجسته در جنگ و همراهی با رزمندگان اسلام بود. ما علاقمند هستیم ضمن تشریح خاطرات مرحوم والد و حضرتعالی، نگاه ایشان به جنگ را هم بدانیم.
حضور روحانیت در دفاع مقدس بسیار چشمگیر بود و در میان روحانیت هم طلبه های سطح پایین و هم بزرگان و اساتید بودند. در آن زمان مرحوم والد ما منسب مرجعیت را نداشتند اما به عنوان یکی از اساتید طراز اول دروس خارج حوزه علمیه بودند.

یعنی تمام طبقات حوزه در دفاع مقدس یک حضور فعال و چشمگیر داشت. به تبع همین، درصد شهدای روحانیت نسبت به سایر اقشار بسیار بالا است. من این خاطره را فراموش نمی کنم که یک وقتی با مرحوم والد جماران خدمت حضرت امام رسیدیم. بعد از اینکه مرحوم والد ما از آمار شهدای روحانیت گزارش دادند، اشک امام جاری شد.

در خصوص اصل تشویق به رفتن جبهه هم فراموش نمی کنم که مرحوم والد ما در درس طلبه ها را تشویق می‌‌کردند. ایشان ضمن اینکه اصرار داشتند یک بخشی در حوزه بمانند و حوزه را به طور کلی نباید تعطیل کرد، مصلحت هم نبود که تعطیل شود، اما در درس طلبه ها را تشویق می‌‌کردند که در مناسبت های مختلف و زمان های متناوب در جبهه حضور پیدا کنند.

وقتی طلبه ها می‌‌خواستند برای جبهه بروند، یکی از افرادی که گاهی اوقات برای بدرقه کردن طلبه ها دعوت می‌‌شدند و طلبه ها را از زیر قرآن عبور می‌‌دادند خود مرحوم والد ما بودند. این امر مکرر در مکرر اتفاق افتاد.

در خصوص نماز بر شهدای روحانیت و غیر روحانیت هم یکی از کسانی که برای این شهدا زیاد نماز خواند مرحوم والد ما بود. اعتقاد راسخ داشتند به اینکه کسانی که در این جنگ حضور پیدا می‌‌کنند و کشته می‌‌شوند «شهید» هستند و ایشان در این موضوع هیچ تردیدی نداشت. تعابیر «شهدا» و «شهادت» هم زیاد در درس مطرح می‌‌کردند.

چند بار ایشان در جبهه حضور پیدا کرد. خود من تقریبا پنج شش بار به عنوان رزمی-تبلیغی به جبهه رفتم. یعنی عنوانش رزمی بود و مقداری هم آموزش دیده بودم ولی عمدتا من در جبهه ها کار تبلیغی می‌‌کردم. یک بار که من به جبهه های جنوب حاضر شده بودم سپاهی با عنوان فتح یا نصر(یکی از این دو) که بچه‌‌های اصفهان در آنجا بودند و تقریبا خط مقدم جبهه هم بود. مطلع شدم که ایشان دارند به اینجا می‌‌آیند و نگران هم بودم. ایشان به آنجا آمدند و اتفاقا عکسی هم از آن حضور داریم. همان شب عراق آنجا را خیلی زد و آنقدر بمباران کردند که من یقین پیدا کردم همه ما از بین خواهیم رفت. ولی مقدر نبود و این مسأله واقع نشد.

چند بار ایشان به جبهه آمدند. یک بار که به جبهه آمدند آیت الله جوادی آملی، آیت الله خرازی و آیت الله شیخ حسن تهرانی هم بودند. جمعی بودند که از حوزه قم برای تشویق طلبه‌‌‌ها و رزمنده‌‌‌ها می‌‌آمدند و در جبهه‌‌‌ها حضور پیدا می‌‌کردند.

در هر حال، ایشان اهتمام وافری داشت. در همان خط مقدمی که ما بودیم و آمدند، سنگری بود و تعداد افراد بیشتری می‌‌توانستند در آنجا جمع شوند. ایشان صحبتی آنجا کرد. به نظرم با شب جمعه ای همزمان شد و دعای کمیل و صحبتی داشتند. نمی دانم نوارش هست یا نیست. قاعدتا بچه های سپاه باید نوار آن را داشته باشند.

مسئول بسیج روحانیت ایشان بود. یعنی وقتی بسیج روحانیت در حوزه تأسیس شد، نهادی بود که هم به طلبه ها کمک کند و هم کمک طلبه ها را به جبهه برساند. در فراز و نشیب ها و زمان های مختلف که نیاز بود سخنرانی شود و مردم و طلبه ها تشویق شوند، مرحوم والد ما جدیّت داشت.

از فرزندان ایشان خود من در جبهه حضور پیدا کردم و یکی دیگر از اخوی های ما(امیر) در جبهه حضور پیدا کرد و مدتی در جبهه بود. یعنی این طور نبود که ایشان به ما هم بگوید نروید یا بی تفاوت باشد. بنده هم در جبهه های غرب و هم در جبهه جنوب حضور پیدا کردم. در جبهه جنوب یک مرتبه موظف شدم طرف جزیره مجنون بروم. آنجا بچه ها برای جمع آوری اطلاعات می‌‌رفتند و گاهی اوقات بر می‌‌گشتند و گاهی بر نمی گشتند و برای ما صحنه های خیلی عجیبی بود.

یکی از خاطرات عجیبی که من از جبهه غرب دارم، بچه های کرمانشاه و کرند در آن لشکر بودند و الآن اسمش یادم رفته است. متأسفانه آن موقع ننوشتم. فرماندهی آنجا بود و به من اصرار کرد که شما به سنگر خود ما بیایید و پیش خود ما باشید. گفتم مانعی ندارد. ما آنجا حضور داشتیم و رزمندگان یک وقتی به من اعتراض کردند که شما از وقتی آمده اید فقط در سنگر فرمانده هستید؛ یک وقتی هم به سنگر ما بیایید. گفتم امشب به سنگر شما می‌‌آیم. برای سنگر فرمانده بادگیر دایره مانندی درست کرده بود که نور و هوا رفت و آمد کند. من هم جای خوابم را نزدیک آن بادگیر قرار داده بودم. شبی که بچه ها دعوت کردند و ما به سنگر آنها رفتیم، یک خمپاره درست از همان بادگیر وارد شد و همان جا را زد. واقعا برای ما خیلی تعجب آور بود که این قضیه واقع شد.

مرحوم آقای گلی اهل کرمانشاه بود و به تمام آن منطقه آشنایی داشت و اطلاعات آنجا را به پدر ما می‌‌داد و گاهی اوقات پدر ما اطلاعات آنجا را به مرحوم امام می‌‌رساند. یک بار که من به منطقه غرب رفته بودم مرحوم والد ما به آقای گلی پیغام داده بود که ببنید محمدجواد کجا رفته؛ به ما گفته طرف غرب می‌‌روم و خبر نداریم که کجای غرب رفته است. آقای گلی هم به پدر ما گفته بود دیدیم کجا رفته ولی جایی رفته که هرشب از طرف عراقی ها یا دیگران می‌‌آیند سر اینها را می‌‌برند و می‌‌روند. این طور هم بود. این قضایا آنجا اتفاق می‌‌افتاد.

خاطرات مختلف است. یادم هست که ما از قم حدود 30 نفر شدیم و با ماشین برای غرب رفتیم. شب وارد کرمانشاه شدیم و به دفتر تبلیغات رفتیم تا استراحت کنیم و صبح به قسمت های مختلف ما را تقسیم کنند. اما آن جمع نمی شناختند که من چه کسی هستم و من هم خودم را معرفی نکرده بودم. آن موقع مرحوم والد ما مسئولیت حوزه را هم بر عهده داشت. ایشان یک سخنرانی کرده بود و بعضی ها می‌‌گفتند این سخنرانی بسیار لازم بوده و ایشان باید این مسائل را مطرح می‌‌کرده و بعضی ها هم مخالفت می‌‌کردند و محل بحث واقع شده بود.

آن شبی که در دفتر تبلیغات نشستیم و شام خوردیم، بعد از شام شیخی بود که سنش پیرتر از دیگران بود و گفت آقایان بیایید راجع به صحبت های آقای فاضل صحبت کنیم و همه نظر بدهند. من هم نظرم را دادم اما نمی دانستند که من پسر آقای فاضل هستم. بعد بین موافق و مخالف جمع بندی کردند. شب خوابیدیم و صبح بعد از نماز داشتیم صبحانه می‌‌خوردیم و بعد از آن می‌‌خواستند ما را به قسمت های مختلف تقسیم کنند. یک دفعه مسئول دفتر تبلیغات گفت که اینجا آقای فاضل داریم؟ گفتم آقای فاضل را چه کار دارید؟ گفتند که یک کسی از علمای آنجا آمده و می‌‌خواهد شما را ببیند. گفتم الآن می‌‌آیم. بعد اینها فهمیدند که من پسر آقای فاضل هستم. گفتند ما قصدی نداشتیم و شما دیشب در جلسه یک کلمه هم نگفتید. ما ارادت داریم و شاگرد ایشان هستیم و اگر حرفی زدیم اشکال طلبگی بود. گفتم من که حرفی نزدم. اشکال شما هم واقعا طلبگی بود. آنجا واقعا جلسه خیلی خوبی بود.
کلمات کليدی: جبهه/آیت الله/جوتدفاضل لنکرانی/اطلاعات روز#